تبليغاتX
صدای سکوت
 

تفاوت ها

 

آدم ها متولد می شوند.

                               آدم ها زندگی می کنند.

                                                               آدم ها می میرند.

 

مرد و زن.

سیاه و سفید.

زشت و زیبا.

فقیر و ثروتمند.

با نژاد ها ، فرهنگ ها ، زبان ها ، گرایشات و نگاه های متفاوت.

 

ودنیا مجموعه ای از همین تفاوتهاست.

وتفاوتهاست که دنیا را زیبا می کند.

و تفاوتهاست که دنیا را تلخ می کند.

 

ما – یعنی من و معلمم ، من و مادرم ، من و همکلاسی ام ، من و هم سن و سال هایم – از یک نژاد ، با یک فرهنگ ، با یک زبان اما

دغدغه هایمان از جنس هم نیست.

سلایقمان یکی نیست.

خوشی هایمان مثل هم نیست.

ما

خواسته یا ناخواسته

در کنار هم هستیم

بی آنکه درک شویم.

و بی آنکه درک کنیم.

و شاید این بزرگترین رنجی است که می بریم.

 


 

نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 2 آذر1388 ساعت 10:52 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


دلتنگی !

 

امروز برای ساعتی دیدمش و باز هم سهم من از او شد چند نگاه،  بی شک نمی دانست چقدر دلم برایش تنگ شده بود و چقدر حرف داشتم برای گفتن، آنقدر که برای اولین بار بگوید "وای چقدر حرف می زنی"

 اما ... باز هم فرصتی برای حرف زدن نبود.

وای که چقدر حرف داشتم برای گفتن ، از مریضی مادر و اینکه چقدر راحت زدم زیر گریه،  از دلتنگی های همین چند وقت، از خستگی ها و کلافه بودنم ، نصیحتش کنم ، حتی از اینکه مدتی است سلول های مغزم  بجای 8 ساعت درشبانه روز ، 16ساعت خوابند ! برایش بگویم و شاید ، شاید می گفتم برایش همانی را که مدت هاست میخواهم بگویم .

اما ...

باز هم فرصتی نبود.

تمام راه خانه را توی فکرش بودم و با خودخواهی به این فکر می کردم که نمی خواهم کسی بداند که من چقدر دوستش دارم و چقدر دوست داشتنی است ، چرا که می خواهم فقط مال من باشد و مرا دوست بدارد، درست همان اندازه که من دوستش دارم.

صبرم تمام می شود، می روم سراغ موبایلم تا بپرسمش : کی و کجا؟!!

 

پی نوشت : اعلام نتایج مسابقه :

 نظر قنبیت و هادی مجیدی تقبیح میشه.

از نظر لیلا تقدیر می شود.

تقدیر ویژه به دلیل خلاقیت ، از نظر مجتبی به عمل می آید.

 

با توجه به اینکه امسال ! هیچ یک از پاسخ ها در حد واندازه جایزه نبود از اهدای جایزه صرفنظر می کنیم.

به امید ارتقای فکری شرکت کنندگان.

 فردا نوشت : این پست برای دوست خوبم بود که چند وقتیه دلم براش خیلی تنگ شده.اینقدر سوال نفرمایید.


 

نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 27 آبان1388 ساعت 23:29 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


بازگشت به خانه (مسابقه با جایزه ویژه)

 

از آنجا که برخی از دوستان گفتند چرا اینقدر از غم وغصه می نویسی و ظاهرا هربار که اینجا می آیند یاد تمام  غم و غصه هایشان می افتند ، فکر کردم کمی هم شادی چاشنی پست ها بکنم. ولی باور کنید هر چه فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید.

آخه خوشحالیم کجا بود. یا توی خونه ام یا بیرون از خونه!! دو مساله مهم طی یک هفته اخیر یکی بحث داغ کنکور ارشد بود که بنابر آخرین آمار حدود 90 درصد کلاسمون ، قصد شرکت توی کنکور رو دارند. هرکی به ما میرسه میگه: ارشد داری ؟ ثبت نام کردی؟

منم میگم: نه ندارم. شرکت نمی کنم.

بعد هم میگه : نداری ؟ (حالا من گفتم ندارما باز میگه)

من درسای خودمو هم به زور می خونم.

 

موضوع دیگه حضور کمرنگ من در کانون گرم خانواده است.امروز داشتم به آستانه تحمل مادر جان فکر می کردم. چند روزی است که نگاههایشان جور دیگه ای شده. فکر می کردم آستانه تحملشون رو بالا بردم .طی همین چند روز 3 بار مورد سوال قرار گرفتم.

 

 اخطار شماره 1 مربوط میشه به جمعه ،

مامان : چرا قیافه ات اینجوری شده؟

 من: چجوری شده؟

 - لاغر شدی؟ پای چشمات سیاه شده.

(منم فرصت طلب)

- توجه نمی کنید به آدم همین می شه دیگه.

 

اخطار شماره 2 دوشنبه شب:

 زمان بسیار اندکی (به اندازه سه ساعت )از شب گذشته که می رسم خونه. کاملا می شه متوجه نوع نگاه مادرجان شد که عصبانی هستند.

 مامان:  اینم شد وضع که تو هر روز صبح از خونه میری بیرون و شب میای .

من مثل همیشه خودمو به پررویی می زنم و آسمون ریسمون می بافم .

 

اخطار شماره 3 سه شنبه شب :

 مامان جان که متوجه هستند من پرروتر از این حرفام که اخم کردن افاقه کنه با مهربونی میگن : معلومه تا حالا کجا بودی؟ صبحونه نخورده ، ناهار نخورده، خسته.

این اطلاعاتو کی داده اونوقت . بله خب، وقتی خواهر دوقلوت همکلاست باشه جواب کاملا مشخصه.

 میرم توی آشپزخونه و برای اینکه مادرجان رو هم دلشاد کرده باشم یک عدد نارنگی از یخچال برمی دارم . مامان نگاه معناداری میکنن و میگن : حالا هم که رفته سر یخچال یه دونه نارنگی برداشته.

 زکی ما رو بگو گفتیم خوشحالش می کنیم.

بعد از کمی نصیحت مادرجان طبق روال هرروزه ی دوسال گذشته می پرسند : میری انجمن چکار می کنی؟ *

- هوم ؟ .... ( سه نقطه یعنی اینکه سریع موضوع حرفو تغییر میدم)

 

 از اونجا که کم کم کار داره به جاهای باریک می کشه  آقای دبیر انجمن مرخصی  تشویقی هفت روزه ای رو به من دادن و البته ناگفته نمونه که اصرار داشتند که دوهفته باشه،  ولی وجدان نسیمی من بهم اجازه نداد قبول کنم و همون هفت روز رو کافی دونستم. مرخصی من از امشب ( چهارشنبه شب) شروع می شه ، (بی انصافم خودتونید ) .خب باشه از فردا شب تا شنبه شب ِ دوهفته بعد،  یک هفته ای مرخصی دارم.باید سعی کنم تاجاییکه می شه حضورم توی خونه پررنگ باشه!

 

 *  به بهترین پاسخی که به این سوال داده بشه جایزه تعلق می گیرد، البته توجه داشته باشید که مخاطب من نیستم بلکه مخاطب مادر گرامی من هستن.

 


 

نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 22:16 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


شاید فرصتی نباشد

 

شب است .شبی ،مثل همه شب های گذشته. اتاق تاریک است. نگاهم خیره می ماند به سقف. خیره می ماند به سیاهی شب. مثل اینکه سقف نزدیک و نزدیک تر می شود به من. مثل اینکه تاریکی هجوم می آورد به چشمانم.پتویم را می کشم روی سرم تا فرار کنم از این همه تاریکی .جز صدای قورت دادن بغضی که در گلوست هیچ صدایی را نمی شنوم . اما نه ... هیس!  گوش کن . چقدر آزاردهنده است. سکوت را می گویم.

 بی خیال.

بگذار بروم توی شلوغی افکارم شاید زودتر چشم هایم خسته شوند وبسته.

 نه !

 باز هم .

 باز هم علامت سوال!!

 

خسته ام از این همه سوال. خسته ام از سوال های بی جواب.

هیچ نگو. بگذار برای مدتی هم که شده خودم باشم. خودخواهی است اگر بازهم از من انتظار صبوری داشته باشی.

شاید دیگر فرصتی نباشد برای پرسیدن. شاید حتی فرصتی نباشد برای زیستن. بگذار تا بدانم. 

 فردا نوشت : میخواستم پیچیده بنویسم ، اصلا قضیه پیچیده بود ولی می بینم که خیلی ساده شد. هر کی هم بگه پیچیده شده ، می خواد فرافکنی کنه.


 

نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت 0:14 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


آخر راه

 

از همون سال های دبیرستان ، هرسال ، اواسط سال تحصیلی که می شد، می گفت، من امسال رو بخونم ، ترک تحصیل می کنم. دانشگاهم که رفت ، می گفت انصراف میدم. دیگه عادت کرده بودم به این حرف تکراریش. مثل اینکه یه جورایی مجبور بود که درس بخونه، بدون اینکه درس خوندن رو دوست داشته باشه. امسال ، اما ، این من بودم که این حرفو می زدم. اونم حالا که ترم ۷هستم و با واحدای این ترمم ، جمعا ۳۱ واحد باید پاس کنم تا بشم یه لیسانسه ی کامپیوتر.

دیروز رفتم دانشگاه. کلاس نداشتم . باید یه برنامه می نوشتیم. نتیجه چند ساعت بودنم این بود که فهمیدم هیچی بلد نیستم. ساعت ۳ بود که رفتم توی فضای باز جلوی دانشکده ، نشستم منتظر سرویس.

بعدازظهر یه پنج شنبه پاییزی که دانشگاه سوت و کوربود و هوا ابری و دلگیر، تو فکر سال دیگه بودم که دیگه از این دانشگاه رفتم و تقریبا مطمئن بودم که هیچ وقت دلم برای این روزا تنگ نمیشه.وقتی که این ۴سال می گذره، ۴ سالی که مثل یه مسیره که دارم کم کم به آخرش می رسم و چقدر می ترسم از آخرش. از اینکه ببینم ۴ سال گذشته و من به هیچ جا نرسیدم.حتما اون روز از خودم می پرسم من ِ سال ۸۹ نسبت به سال ۸۵ پیشرفتی هم کرده یا فقط درجا زده.

این روزا برام مثل دونه های شن یه ساعت شنی اند و من، تو اضطراب اون دونه ی آخرم و هر روزی که میگذره بیشتر به من ثابت میشه که راه رو اشتباه اومدم. نمی دونم چرا باید ۴ سال کاری رو بکنم که برام خوشایند نیست. خیلی سخته که وقتی با خستگی می رسی به آخر راه، بفهمی که اشتباه اومدی ، بفهمی که برای این ساخته نشدی و دیگه توانی هم برای شروع کردن از صفر نداشته باشی. 

 


 

نوشته شده توسط نسیم در جمعه 15 آبان1388 ساعت 12:0 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


دانستن بهتر است یا ندانستن؟


دانستن بهتر است یا ندانستن ؟ هرچقدر هم که در روزمرگی مان غرق شده باشیم، بالاخره یک روزی ، یک جایی ، خسته می شویم از نادانسته هایمان. می خواهیم که بدانیم. می رویم که بدانیم.

اما....

بعضی از دانستن ها ، بیشتر از ندانستن اذیتمان می کند، آنقدر که آرزو می کنیم کاش هیچگاه نمی دانستیم، شاید راحت تر می توانستیم زندگی کنیم.

 

بعضی از دانستن ها ، از پایه و اساس ، مشکل دارد. شاید هم دانستن نیست. همان وقتی که نه از راه، که از بیراهه شروع می کنیم و دست آخر یک نیهیلیست تمام عیار می شویم.

 

بعضی از دانستن ها ، هیچ وقت حاصل نمی شود و ما همیشه در حسرت پیدا کردن یک جواب می مانیم.

.......

 

ترس از رسیدن به هرکدام از این نقاط مرا سست می کند. همین چند روز پیش بود که دوستی مرا محافظه کار می خواند. شاید هم ...

شاید هم درست می گفت.


 

نوشته شده توسط نسیم در شنبه 9 آبان1388 ساعت 20:15 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


هشت هشت هشتاد و هشت

امروز تو انجمن جلسه ای داشتیم که می شه گفت اولین فعالیت رسمی شورای جدید بود.اگرچه جلسه اونطوری که می خواستیم پیش نرفت ولی در مجموع روز و البته شب خوبی برای من بود.شب خوبی بود چون بعد از تمام شدن جلسه که تقریبا دوساعتی از تاریکی هوا گذشته بود ، مهمون انجمن بودیم .

جای خیلی ها خالی بود.

موقع برگشتن به خونه هوا جون میداد برای پیاده روی . البته برای موتورسواری هم خوب بود. ولی چکار کنیم که نشد روی دوستم رو زمین بزنم و از فیض پیاده روی توی این هوا محروم شدم.

وقتی رسیدم خونه، دیدم داره عروسی خوبان مخملباف رو می بینه ، همون سکانسی که حاجی داره فیلم آدم های گرسنه آفریقا و جنگ زده لبنان رو می بینه. حسابی حالم گرفته شد. یکی نیست بهش بگه آخه شب عیدی وقت این فیلماست؟ این مخملبافم از کجا به کجا رسیده.( یاد یه بنده خدایی افتادم که تو این مواقع میگه:حالا این خوبه یا بده)

پ. ن : من نمیدونم چه فرقی می کنه 77/7/7 با 88/8/8 با 89/10/3. بعضی وقتا چقدر الکی خوش می شیم.


 

نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 23:56 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


1 شکست عشقی!!!


چند وقتی است حال خوشی ندارم. بیرون از خانه که هستم گاهی فکر می کنم قیافه ام دارد داد می زند ناراحتی ام را . هر جایی که باشم حواسم پرت است. احتمالا به دوستان و اطرافیانم برمی خورد اگر بفهمند حواسم به نصف حرفهایی که به من می زنند هم نبوده! دلم گریه می خواهد. اما گریه ام نمی گیرد. می روم سراغ موسیقی. گاهی کنار باغچه حیاط ، گاهی توی اتاق ، گاهی هم موقع خواب وقتی که خانه تاریک تاریک است. گوش می دهم شاید( به قول قیصر )"غم فراغ دلبر به خواب هم ندیده همیشه بی وفا" این بغض لعنتی را بشکند. اما نمی شکند.

برفرض که "مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمی کنه قدم می زنه "، من چکار کنم که مرد نیستم و تنها گریه آرامم می کند. نمی دانم من و هم سن وسالانم چه مرگمان است که مدام زانوی غم بغل کرده ایم.


این بدحالی انقدر ادامه پیدا می کند که گویا اهل خانه را گمانشان می برد اتفاقی افتاده ، توی اتاق نشسته ام و موسیقی گوش می دهم.


تو بارون که رفتی شبم زیرو رو شد یه بغض شکسته رفیق گلو شد.

می پرسد : شکست عشقی خوردی ؟

پوزخندی می زنم ومی گویم : شکست عشقی ؟ کاش همه دردهای آدم به همین کوچکی بود.

با خنده می پرسد : مگه بدتر از اینم هست ؟

جواب می دهم : آره هست .

با زهم با همان لحن می پرسد : چند بار تا حالا شکست عشقی خوردی؟

نگاهی می کنم و سکوت می کنم . به کار خودم ادامه می دهم.


یه شب زیر بارون که چشمم به راهه / می بینم که کوچه پر نوره ماهه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی/ امید منی تو شب ناامیدی
* با اینکه صدا و آهنگ ها شو دوست دارم ، آخرش نفهمیدم طرف تو بارون رفت یا تو بارون اومد یا هر دوتاش یا هیچکدوم.


2 بغضی که شکسته شد

نماز تمام شده ، نشسته ام. مثل بچه هایی که کار بدی کرده اند سرم را انداخته ام پایین و با انگشتانم بازی می کنم.کمیل می خوانند. با اینکه این دعا را خیلی دوست دارم و خواندنش به من آرامش می دهد ، نمی روم تا کتابچه ای بیاورم و بخوانم. با وجود آتشی که به جانم افتاده ، سرمای بیش از حد دستانم را احساس می کنم . می خواهم فقط گوش بدهم و با ندای دلم دعا را تکرار کنم. انگار کسی به قلبم چنگ می زند. حرف هایی که دراین چند روز شنیده ام از ذهنم می گذرد. دلم می خواهد چشمانم ابر شوند وببارند.
وباز هم گوش می دهم .

می رسد به

اللهم عظم بلائی و افرط بی سوء حالی و .....

قطرات گرم اشک به آرامی صورتم را خیس می کنند.


 

نوشته شده توسط نسیم در جمعه 1 آبان1388 ساعت 21:55 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


دختر بودن یا نبودن مساله این نیست

تقدیم به لحظه ، سارا ، لیلا ، خواهر عزیزم و همه دخترانی که دوستشان دارم


توی شهرک ما دوتا بوستان هست یکی روبروی خونه مون و یکی دوکوچه پایین تر. بعضی وقتا بدجوری دلم می خواد شب که می شه تنهایی برم و بشینم توی پارک . مثل شب های ماه رمضون که حوصله ام سر می رفت. فکر می کردم که اگه شدنی بود ، توی پارک می نشستم و کتاب می خوندم یا اصلا می نشستم وآدم های توی پارک رو نگاه می کردم و توی ذهنم براشون یه قصه می ساختم .


دلم می خواد بیرون از چاردیواری اتاق یا بهتر بگم بیرون از چاردیواری خونه زیر سقف آسمون ، یه جایی که هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه بشینم و فکر کنم و با خودم میگم چی می شد می رفتم توی پارک روبروی خونه می نشستم.همین موقع است که دونه دونه یادم میاد که بعضی وقتا چقدر دلم می خواد توی کوچه شبیه بلوارمون که وسطش پرازدرختچه است تنهای تنها توی تاریکی شب پرسه بزنم. خصوصا زیر بارون یا اینکه بعضی وقتا دلم می خواد توی خیابون دوچرخه سواری کنم و خریدای خونه رو انجام بدم و بیام خونه.

یاد اون موقع ها که عشق فوتبال بودم می افتم وقتی بازی های خارجی رو می دیدم به این فکر می کردم که ممکنه یه روزی خانما بتونن برن ورزشگاه فوتبال ببینن...


یاد چند ماه پیش می افتم که یه آگهی کارپیدا کردیم. کارشناس ارتباطات. خواهری زنگ زد بپرسه ، وقتی قطع کرد گفت: میگه آقا میخوایم . میگم شما که چیزی ننوشتین ، میگه ننوشتیم ولی آقا می خوایم.

گفتم : احتمالا به ذهنش نمی رسیده خانمم ممکنه متقاضی باشه

.

خنده ام می گیره و یاد آرزوی آبجی می افتم که از مسیر طولانی خونه تا دانشگاه خسته شده بود و می گفت چی می شد ما یه موتور (ماشین هم نه ، موتور ) داشتیم دوتایی با هم با موتور می رفتیم دانشگاه. آخه یکی نیست بهش بگه مگه مشکل داشتن و نداشتن موتوره.

بعضی وقتا خسته میشم ازفکر کردن به آرزوهایی که شاید خیلی کوچیک باشن اما کنار هم که قرار می گیرن به اندازه یه دنیا میشن .از خودم می پرسم باید خوشحال باشم از اینکه دخترم یا نه.

دختر بودن خوب است حتی با اون مصونیتی که بعضی ها اسمشو محدودیت می گذارند. دلم می خواهد اجازه بدهند که خودم باشم . خود خودم. دختر باشم با همه چیزایی که حق دارم داشته باشم.


 

پی نوشت : تولدحضرت معصومه (س) و روز دختر مبارک.



 

نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 22:22 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت


دوست خوب

توی این چند روزی که از آخرین پستی که نوشتم گذشته کم وبیش بعضی از دوستانم بودند که نظرشونو درموردش حضوری بهم گفتند.

مثلا هفته پیش بود که یکی از بچه ها بهم گفت : پستتو خوندم و پرسید : توی انجمن مشکلی پیش اومده؟

گفتم : مشکل ؟ خب آره پیش اومده ولی حل شده .(یعنی طبیعیه) حالا چرا فکر کردی که منظورم از اون پست انجمن بوده؟

گفت : نمی دونم. فقط حدس زدم.

گفتم : آخه کس دیگه ای هم پرسیده و ازش پرسیدم :چرا؟

گفت : شاید چون بچه های انجمن شناختشون ازتوفقط درچارچوب انجمنه.

فکرکردم خب اینم حرفیه.

شروع کردم به توضیح دادن براش. یه حرفایی بود که خیلی وقت بود تو دلم مونده بود و گفتنش برام سخت بود.نمی دونم چرا. شاید یه جور غرور مانع از گفتن دغدغه های درونیم می شد و شاید ترس از اینکه حرفام برای دیگران قابل درک نباشه . نه اینکه دیگرانو کمتر از خودم بدونم . شاید چون جنس دغدغه های آدما با هم فرق داره.اما به قول خواننده موردعلاقه اش " اگه کسی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم می زنم! " خلاصه دلو زدم به دریا و گفتم . گرچه به چند جمله اکتفا کردم ولی احساس خوشایندی داشتم از اینکه بالاخره تونستم بگم.از پریشانی حال و ...


امیدوارم از این دوستای خوب قسمت همه بشه.



پی نوشت1 : آخرای مرداد بود. دوروز مونده به همایش ،توی دفترانجمن نشسته بودیم، بچه های روابط عمومی و بچه های کمیته هنری.عباس شروع کرد به صحبت درباره وبلاگ نویسی . ازم پرسید :خانم ... وبلاگ دارین؟ گفتم : نه. بعد برای اینکه دروغ نگفته باشم گفتم الان دیگه همه وبلاگ دارن. گفت : این الان فحش بود دادید؟

گفتم : نهههه...

ازیکی ازبچه ها پرسید که چرا وبلاگ نداره اونم گفت که می خواد حرفا و نوشته هاش خصوصی بمونه.

نوبت به ویدا که رسید با شیطنت گفت می خوام نوشته هام عمومی باشه .

تا قبل از اون سوتی من توی لورفتن وبلاگم ، این مساله چندان برام مطرح نبود. ولی خب بعدش برام مهم شد وخیلی راجع بهش فکرکردم . فکر می کنم حداقل وقتی از دوستامون می خوایم که نوشته های ما رو بخونن حتما برامون مهمه که بهشون می گیم ، پس نمی شه گفت که فقط برای دل خودمون می نویسیم و به مخاطبمون اهمیت نمیدیم. با این وجود خیلی خوبه که جسارت گفتن نظرواقعیمونو راجع به مسائل مختلف داشته باشیم. خیلی دوست دارم که از اون احساسات دورنی ای که توی متن بهش اشاره کردم بنویسم البته نه اونقدر کوتاه .امیدوارم بتونم.


پی نوشت 2: می خواستم تقدیم کنم به دوستم ولی دیدم که مجوز نداریم از بنیانگذار این نهضت!!!شاید موجبات آزردگی خاطرشان فراهم شود. راستی کی هست؟

پی نوشت 3 : احتمالا این پست ویرایش خواهد شد.

پی نوشت 4 : حاشیه طولانی تر از متن شد!!!


 

نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 20:36 موضوع یادداشت های روزانه من | لینک ثابت